روز عاشورا به چشم پر ز خون

مشك بر دوش آمد از شط چون برون

شد به سوي تشنه‌كامان رهسپر

تير باران بلا را شد سپر

بس فرو باريد بر وي تير تيز

مشك شد بر حالت او اشك ريز

اشك چندان ريخت بر وي چشم مشك

تا كه چشم مشك شد خالي ز اشك

تا قيامت تشنه كامان ثواب

مي‌خورند از رشحه آن مشك آب

بر زمين آب تعلق پاك ريخت

وز تعيّن بر سر آن خاك ريخت

هستيش را دست از مستي فشاند

جز حسين اندر ميان چيزي نماند

از كتاب گنجينة الاثرار اثر عمان ساماني