مادر شهيدان

دختر جوان شاعر در خانه‌ي سَروري و رياست و دلاوري و سخنوري پرورش يافت. پدرش رئيس قبيله و دو برادرش از فرماندهان و دلاوران آن بودند.

اما ... چگونه اين خوشبختي و شادماني برايش پايدار مي‌ماند ، درحالي كه او پدر و دو برادرش را در جنگ هاي قبيله‌اي از دست داده بود؟! دختر جوان مصيبت و اندوه شديد احساس مي‌‌كرد.

تا اين كه

نور خورشيد جديدي بر شبه جزيره تابيد ... "خنساء" نزد پيامبر (ص) آمد ... آيات را شنيد ... احساس كرد كه آرامش بر قلبش فرود آمده است... برخي از اشعارش را سرود و پيامبر (ص) آن‌ها را شنيد و از او خواست تا بيشتر بسرايد ...

و اين چنين دختر گريان عرب متحوّل شد ... آيات  رستاخيز و قيامت و بهشت و دوزخ و نيكي و احسان زندگي تازه‌اي را به او چشانيد.

پسران خود را با اين ارزش‌ها تربيت كرد و بعد از چند سال هنگامي كه جنگ‌ها شدّت گرفت و سپاهيان ايمان و نور براي رويارويي با كفر و تاريكي روانه شدند، خنساء چهار فرزندش را جمع كرد و گفت:

اي فرزندان من!  مطيعانه مسلمان شديد و با اختيار هجرت كرديد ... شما مي‌دانيد، آنچه را كه خدا از پاداش فراوان براي مسلمانان در جنگ با كافران آماده كرده است. پس بدانيد كه جهان باقي بهتر از جهان فناپذير است.

خداوند متعال فرمود (اي كساني كه ايمان آورده ايد، صبور باشيد و پايداري كنيد و از مرزها دفاع كنيد و از خدا بترسيد، شايد كه رستگار شويد ...)

سپس برخاست و سلاح‌هاي آنان را حاضر كرد و لباس جنگ را يكي يكي بر آن‌ها پوشانيد آنگاه آنان را به سوي ميدان جنگ بدرقه كرد.

پسران تكبير گويان و "لا اِله الاّالله" گويان رهسپار شدند درحالي كه از خداوند مي‌خواستند كه دينش را به وسيله‌ي آن‌ها تقويت نمايد و به آن‌ها شهادت در راهش را روزي گرداند.

در ميدان جنگ

هنگامي كه اوّلين پسرش به شهادت رسيد هر كسي كه او را مي‌شناخت براي او دلسوزي كرد ... چگونه مواجه خواهد شد با خبر شهادت فرزندش بعد از، از دست دادن پدر و دو برادرش؟!: ... آن‌ها نمي‌دانند آنچه به وقوع خواهد پيوست، بزرگتر است!!

مسلمانان پيروز شدند ... شهدا شمرده شدند ... چهار تن از آن‌ها فرزندان خنساء بودند ... واي ... چگونه اين خبر را به او برسانيم؟ ... او مي‌ميرد ... واي ... واي...!

خنساء از مراجعت كنندگان از ميدان جنگ استقبال مي‌كند ... از كسي درباره‌ي فرزندانش سؤال نكرد و فقط سؤال او درباره‌ي اخبار جنگ بود! هنگامي كه به پيروزي مسلمانان پي‌برد، اشك‌هاي شادي بر چهره‌اش جاري شد در حالي كه "لااله الا الله مي‌گفت....  

ولي . . . خبر . . . چگونه به او گفته مي شود . . . ؟!

اي مادر . . .

نه . . . نه. . . ممكن نيست . . . من گريه و زاري او را بر دو برادرش فراموش نمي كنم.

گويا خنساء خبر را از چشمان گوينده آن دانست، پس گفت: آيا خداوند مرا با به شهادت آنان گرامي داشت؟

پس جواب داد: بـ... بـ ... بله ... آن‌گاه زير لب زمزمه كرد: (هرگز كساني را كه در راه كشته شده‌اند، مردگان مپندار، بلكه زندگانند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‌شوند) سپس چشم به افق دوخت در حالي كه مي گفت:

سپاس ويژه‌ي آن خدايي است كه با شهادت آن‌‌ها به من شرافت داد و اميدوارم كه مرا با ايشان در جايگاه رحمتش پيوند.