درس سيزدهم

پرهيزكار و شيطان

قومي درختي را براي عبادت كردن به جاي خداوند متعال برگزيدند. مردي پارسا اين مطلب  را شنيد و گفت: كار آن‌ها بد كاري است. سپس تبري گرفت و رفت تا درخت را قطع كند. در راه شيطان به او اعتراض کرد و فرياد كشيد:

بايست! چرا مي خواهي آن را قطع كني؟!

زيرا مردم را گمراه مي کند!

و تو با مردم چه كار داري؟! آنان را در گمراهي خود فرو گذار.

سخن تو، بد سخني است! چگونه آنان را در گمراهي فرو گذارم؟ من باید كه آنان را هدايت كنم.

هرگز به تو اجازه نخواهم داد!

به زودي آن را قطع خواهم كرد!

در اين هنگام شيطان يقه‌ي عابد را گرفت، مرد عابد او را به زمين زد و به وي گفت: آيا نيروي مرا ديدي؟

شيطان شكست خورده گفت:

فكر نمي‌كردم تو اين‌چنين قوي باشي! مرا فرو گذار و هر چه مي‌خواهي انجام بده ...!

روز بعد ... مرد پارسا رفت تا درخت را قطع كند. و در راه صداي شيطان را شنيد كه مي‌گفت :

آيا امروز برگشتي كه آن را قطع كني؟!

آيا به تو نگفتم؟! ... چاره‌اي جز قطع آن نيست ... با تو خواهم جنگيد تا كلمه‌ي الله  بلند مرتبه باشد. شيطان يقه‌ي او را گرفت و با هم جنگيدند ... تا اين كه شيطان افتاد! مرد پارسا بر روي سينه‌ي او نشست و شيطان به او گفت:

واقعاً نيروي تو شگفت آور است! مرا فروگذار و هر چه مي خواهي بكن!

در روز سوم ... شيطان لحظه‌اي فكر كرد. سپس با نرمي حرف زد و نصیحت کنان به عابد گفت:

تو چه مرد خوبي هستي اما آيا مي‌داني چرا در قطع كردن درخت با تو مخالفت مي‌كنم؟

من به خاطر مهرباني و دلسوزي نسبت به تو ، با تو مخالفت مي‌كنم! زيرا عبادت كنندگانِ درخت بر تو خشم خواهند گرفت! قطع آن را رها كن و من براي تو هر روز دو دينار طلا مي گذارم و تو در امنيت و اطمينان زندگي خواهي كرد!

دو دينار؟!

بله  دو دينار   زير بالشتت ...!

چه كسي وفا كردن تو به اين شرط را براي من  ضمانت مي كند؟!

با تو پيمان مي بندم و راستيِ پيمانم را خواهي دانست .

 

از آن پس ... مرد پارسا هر روز صبح دستش را زير بالش خود دراز مي‌كرد و دو دينار درمي‌آورد

در صبح يكي از روزها طبق عادت، دستش را دراز كرد، ولي خالي بيرون آمد ... !

شيطان دينارهاي طلا را از او قطع كرده ! در اين هنگام مرد پارسا خشمگين شد و برخاست ... و تبرش را گرفت و براي بريدن درخت به راه افتاد.

شيطان در راه به او اعتراض کرد (جلو او را گرفت ) و فرياد زد:

بايست! كجا!

به طرف درخت .... آن را قطع مي كنم ...!

شيطان مسخره كنان  قهقهه زد:

آن را مي‌بري زيرا من طلا را از تو بريدم! چقدر كار تو،‌ كار بدي است!

بلکه درخت گمراهی را قطع می کنم و مشهل هدایة را روشن می کنم.

مرد پارسا به طرف شيطان حمله کرد و لحظه‌اي با هم كشتي گرفتند، مرد پارسا به زمين خورد و شيطان با غرور روي سينه‌ي مرد پارسا نشست، به او مي گفت:

اينك نيرويت كجاست؟

از سينه مرد پارساي شكست خورده صدايي بيرون آمد كه مي گفت:

به من بگو.... ! اي شيطان چگونه بر من غلبه كردي؟!

پس شيطان گفت:

سؤال ساده و آساني است. وقتي كه به خاطر خدا خشمگين شدي بر من پيروز شدي و هنگامي كه به خاطر خودت عصباني شدي، بر تو پيروز شدم. هنگامي كه به خاطر اعتقاد خود با من جنگيدي مرا به زمين زدي و زماني كه براي سود خود با من جنگيدي،‌ تو را به زمين زدم!