درس شانزدهم

زاد و توشه كجاست ... اي مسافر؟!

اي فلاني! عقلت تو را به سوي توبه فرا مي‌خواند و هواي نفست مانع مي‌شود ... و ميان آن دو جنگ است. اگر لشكر اراده را آماده كني،‌ دشمن فرار می کند.

نيت نماز شب مي‌كني، ولي مي‌خوابي و در مجلس موعظه مي‌نشيني و گريه نمي‌كني، سپس مي‌گويي، علت چيست؟! "بگو: از جانب خودتان است."

در روز، نافرماني و گناه كردي ... و در شب خوابيدي. حرام خوردي و دلت تاريك شد ...!

زماني كه مُشك ، (رنگِ) آب را تغيير دهد، وضو گرفتن ممنوع مي‌شود، پس با نجاست چطور مي‌شود؟! (وضو با نجاسات چطور مي‌شود؟!)

بيشتر فساد دل از آميخته شدن چشم به گناه است. تا زماني كه درِ چشم با "فروبستن چشم" محكم باشد، دل از آفت در سلامت است و زماني كه در باز شود،پرنده پرواز مي‌كند ... و چه بسا بازنگردد ...!

شگفتا بر تو! با تسبيح سبحان‌الله مي شماري‌ ... آيا براي شمارش گناهان تسبيح ديگري در نظر گرفته اي؟! اي آن كه تاريكي را بر روشنايي برمي‌گزيني ... اراده‌ي مگس بالاتر از توست ... هر گاه خانه تاريك شود، مگس به سوي نور مي‌رود.

بايد در انديشه‌ي دين خود باشي همان‌طور كه در انديشه‌ي دنيايت هستي! اگر لباست به ميخي گير كند ... براي آزاد كردن آن به عقب باز مي‌گردي ... اين ميخ پافشاري (برگناهان) است كه بر دل تو چنگ زده است ...! اگر دو گام در پشيماني به عقب برگردي، خلاص مي‌شوي.

بايد اراده اي وجود داشته باشد كه با دور انديشي (احتياط) همراه باشد. هر كه براي گريه‌ي كودك دلسوزي كند، نمي‌تواند او را از شير بازگيرد.

گناهان سم هستند و اندكي از آن می کشد. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست مي‌باشد.

واي بر تو! دوستي دنيا را رها کن زيرا رهگذر وطن نمي گزيند.

شگفتا! دانه‌اي از دستت مي‌رود، گريه مي‌كني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه مي‌خندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است.

به خدا سوگند، كار برادران يوسف زماني كه يوسف را به بهاي اندك فروختند،‌ از (كار) تو شگفت‌آورتر نيست هنگامي كه خود را براي يك ساعت گناه فروختي.

بر گناه كردن جسارت نمودي، پس نقطه‌ي جيم دگرگون شد! (جَسَرَ = جسارت كرد، به خَسَرَ = زيان ديد، تبديل شد)

اي مسافر بدون توشه ...! هيچ شتر و اسب راهواري وجود ندارد!

اي كشاورز ... ! زمان درو فرا رسيده است!