سوم ریاضی
درس دوم
خورشيد عدالت پردهي اوّل شهر انبار
آيا شنيدهايد كه خليفهي مسلمانان به سوي شهر انبار ميآيد؟
آري ... و به گرمي از او استقبال خواهيم كرد.
نباید به فقراء و بیچارگان اجازه دهیم که به استقبال بیایند
از او استقبال خواهیم کرد همانطور كه از پادشاهان ساساني خودمان در گذشته استقبال ميكرديم. خوب است ... خوب است ...!
در روز مقرّر ثروتمندان و توانگران به سوي دروازهي شهر رفتند. امير آمد... امير آمد...
در اين هنگام سواران از مركبهاي خود (اسبهاي خود) براي استقبال امير مؤمنان پياده شدند و اقدام به بزرگداشت و احترام به او مطابق عادتشان در استقبال از پادشاهان، كردند.
امام علي (ع) از كار آنها تعجّب نمود، پس فرياد زد: منظورتان از اين كاري كه كرديد، چيست؟
اين عادت ماست، که با آن حاكمان (پادشاهان) را گرامي ميداريم.
با اين كارها فرمانروايان چه نفع و سودي ميبرند؟ همانا شما بيهوده خودتان را به مشقّت ميافكنيد.
اي امير... ! براي تو و همراهانت غذايي و براي چارپايان شما علفي فراوان تهيّه كردهايم.
همانا ما از خوردن چيزي از اموال شما خودداري ميكنيم مگر با پرداختن مبلغ (بهاي آن).
اي خليفه! اينها هديههايي هستند ... از اموال و چارپايان و ... عادت كردهايم كه مثل آنها را به پادشاهانمان تقديم كنيم ... اميدواريم كه آنها را از ما قبول كني ...!
اگر دوست داريد كه آنها را بگيريم، عيبي ندارد آنها را به عنوان ماليات و خراجتان حساب ميكنیم!
آيا ما را منع می کنی که هدیه بدهیم؟! درحالي كه ما عادت كردهايم كه از خشم پادشاهان با دادن هديهها، در امان باشيم!
نه ... نه ... اگر كسي شما را ناراحت كرد، مرا خبردار سازيد.
پردهي دوم
و بعد از گذشت مدّتي ...
روزها نزديك عيد قربان بود ... مردم در شادماني و سرور بودند. دختر امير مؤمنان نزد مسؤول بيتالمال رفت و از او گردنبند مرواريدي به مدّت سه روز به امانت گرفت.
علي (ع) گردنبند را بر (گردن )او ديد و آن را گرفت و نزد مسؤول بيتالمال آمد و گفت:
اين چيست؟ آيا به مسلمانان خيانت ميكني؟!
اي علي! عهد و پيمان و مسؤوليّت خود را فراموش نكردهام. او گردنبند را به صورت امانتي که باز گرداندنش تضمین شده است گرفته است.
اگر او آن را به صورت غير امانت ميگرفت، بيشك دستش را به خاطر دزدي قطع ميكردم ... بپرهيز از اين كه بار ديگر به انجام دادن چنين كاري دست بزني، و گر نه، مجازات من به تو ميرسد!
دخترش دستور را شنيد، پس گفت: پدرجان (پدرم) ...! من دختر خليفهي مسلمانان هستم ...!
پس پاسخ داد: اي دختر علي بن ابيطالب! آيا تمامي زنان مهاجر در اين چنين عيدي با چيزي همانند اين، خود را ميآرايند؟!
درس سه
درس سوم
به زودي نشانههاي خود را به ايشان نشان خواهيم داد
قطعا خداوند قرآن را براي هدايت انسان فرستاد (مسلّماً اين قرآن به آييني كه استوارتر است هدايت ميكند) پس قرآن تمام افراد بشر را با فرهنگهاي متفاوتشان و در تمام زمانها، مورد خطاب قرار ميدهد.
به همين خاطر است كه ميبينيم شيوههاي دعوتش نسبت به يكديگر اختلافات فراواني دارد. قرآن حجّتها و دلايل گوناگوني را به كار گرفته است تا تمامي گروههاي مختلف را در بر بگيرد. (و به راستي ما در اين قرآن از هرگونه مثلي براي مردم به شکل های مختلف آوردیم).
و آيات علمي در قرآن برخي از اين استدلالها هستند كه انساني را كه دلش كاملاً آرام ومطمئن نميشود مگر از راه دانش و تجربه، مخاطب قرار ميدهند.
و اينك به بعضي از اين آيات توجّه كن:
تاريكيهاي دريا
(يا مانند تاريكيهايي در دريايي ژرف است كه موجي آن را ميپوشاند که ورای آن موجي ديگر است... تاريكيهايي است كه روي همديگر قرار گرفته اند.)
قرآن درباره پديدهي تاريكي دريا به گونهي شگفتانگيزي به ما خبر داده است و اين موضوعي است كه كشف نشده مگر در قرن اخير.
در حقيقت انسان در گذشته قادر نبود كه بيشتر از بيست متر در دريا غواصي كند (به زير آب برود) ... و در آنجا تاريكي نبود .
اما هم اينك او (انسان) در اعماق دريا به كمك تجهيزات جديد بيشتر از دويست متر به خوبي غوّاصي ميكند و در آن جا تاريكي شديدي مييابيم...
آيه شكلي ديگر از دريا را به ما ميدهد (نشان ميدهد) و آن طبقات مختلف از تاريكي است كه هر یک از ديگري تاريكتر هستند.
اكتشافات جديد ثابت كردهاند كه پرتو نور از هفت رنگ تشكيل ميشود (بهوجود ميآيد). و رنگ سرخ اوّلين رنگي است كه در دريا مخفي و محو ميشود، يعني، اگر غوّاصي بشدّت مجروح گردد و خون از او جاري شود، خونش را جز به رنگ سياه نمی بیند .
وهر رنگي كه مخفي و پنهان ميشود (محو ميگردد) بخشي از تاريكي را بهوجود ميآورد و آخرين رنگها همان رنگ كبود (آبي) است كه در عمق دويستمتري پنهان ميگردد و از آن جا به بعد تاريكي مطلق است.
پاد ماده
(و از هر چيزي دو گونه (نر و ماده) آفريديم، اميد است كه متذكّر شويد)
خداوند انسان را آفريد و از او جفت نر و ماده قرار داد (همانا ما شما را از مرد و زني آفريديم) و اين دستگاه آفرينش به انسان محدود نشد بلكه عالم گياهان را در برگرفت (و از هر گونه ميوهاي در آن، زوج دو تایی قرار داد)
علاوه بر آن در آيهي زیر شمول و گستردگي بيشتري ميبينيم (و از هر چيزي جفت آفريديم) و كلمهي "شيء" بر بی جان نيز دلالت ميكند! پس آيا در جمادات نيز زوج (نر و ماده) وجود دارد؟!
و در ساليان اخير دانشمندان فيزيك كشف كردهاند كه الكترون زماني كه پيرامون هستهي ماده ميچرخد، گويي آن جا جسم كوچك نا شناس ديگري هست كه باري را حمل ميكند كه مخالف بار الكترون است و "پادِ ماده" ناميده شده (ناميده ميشود) پس دانشمندان نتيجه گرفتند كه هر جسمي قرینی دارد.
همانا فيزيكدان مسلمان- محمّد عبد السَّلام برندهي جايزه نوبل در فيزيك و كسي كه پژوهشهاي مهمّي در موضوع پادمادّه ها انجام داده است، بعد از دستيابياش به جايزه بيانات شگفتآوري را اظهار كردهاست، در آنجا كه به آيهي قرآني اشاره ميكند (و از هر چيزي دو گونه "نر و ماده" آفريديم ...) كه اين آيه همانند احساسي پنهاني و الهامي قوي براي او در خلال پژوهشهايش دربارهي پادِ مادّهها بوده است.
در حقيقت ورود اين حقايق بزرگ و دقيق بر زبان انساني درس نخوانده كه در محيطي بيفرهنگ زندگي كرده است، دليلي است كه او آنها را از كسي كه راز آسمانها و زمين را ميداند، فرا گرفته است (بگو كسي كه راز آسمانها و زمين را ميداند، آن را فرو فرستاد.)
درس چهارم
مادر شهيدان
دختر جوان شاعر در خانهي سَروري و رياست و دلاوري و سخنوري پرورش يافت. پدرش رئيس قبيله و دو برادرش از فرماندهان و سواران (دلاوران) آن بودند.
اما ... چگونه طراوت و شادماني برايش پايدار ميماند، درحالي كه او پدر و دو برادرش را در جنگ هاي قبيلهاي از دست داده بود؟! دختر جوان مصيبت و اندوه شديد احساس ميكرد.
نور خورشيدي نوين بر شبه جزيره تابيد ... "خنساء" نزد پيامبر (ص) آمد ... آيات را شنيد ... احساس كرد كه آرامش در دلش افتاده است... برخي از اشعارش را سرود و پيامبر (ص) آنها را شنيد و از او خواست تا بيشتر شعر بسرايد ...
و اين چنين دختر گريان عرب متحوّل شد ... آيات (مربوط به) رستاخيز و قيامت و بهشت و دوزخ و نيكي و احسان زندگي تازهاي را به او چشانيد.
پسران خود را با اين ارزشها پرورشداد و بعد از چند سال هنگامي كه جنگها شدّت گرفت و سپاهيان ايمان و نور براي رويارويي با كفر و تاريكي روانه شدند، خنساء چهار فرزندش را جمع كرد و گفت:
اي فرزندان من! با ميل و رغبت مسلمان شديد و با اختيار هجرت كرديد ... شما ميدانيد، خداوند چقدر پاداش فراوان براي مسلمانان در جنگ با كافران آماده كرده است. پس بدانيد كه سراي ماندني بهتر از سراي فناپذير است.
خداوند متعال فرمود (اي كساني كه ايمان آورده ايد، صبور باشيد و پایداری ورزید و از مرزها دفاع کنید و از خدا بترسيد، اميد است كه رستگار شويد ...)
سپس برخاست و سلاحهاي آنان را حاضر كرد و لباس جنگ را يكي يكي بر آنها پوشانيد آنگاه آنان را به سوي ميدان جنگ بدرقه كرد
پسران با تكبير و "لا اِله الاّالله" گويان رهسپار شدند درحالي كه از خداوند ميخواستند كه دينش را به وسيلهي آنها تقويت نمايد و به آنها شهادت در راهش را روزي دهد.
هنگامي كه اوّلين پسرش به شهادت رسيد هر كسي كه او را ميشناخت براي او دلش سوخت ... چگونه مواجه خواهد شد با خبر شهادت فرزندش بعد از، از دست دادن پدر و دو برادرش؟!: ... آنها نميدانند آنچه بعداً به وقوع ميپيوندد، عظمت بيشتري خواهد داشت!!
مسلمانان پيروز شدند ... شهدا شمرده ميشوند ... چهار تن از آنها فرزندان خنساء بودند ... واي ... چگونه اين خبر را به او برسانيم؟ ... او ميميرد ... واي ... واي...!
خنساء از مراجعت كنندگان از ميدان جنگ استقبال ميکرد... از كسي دربارهي فرزندانش سؤال نكرد و فقط سؤال او فقط دربارهي اخبار جنگ بود! هنگامي كه به پيروزي مسلمانان پيبرد، اشكهاي شادي بر چهرهاش جاري شد در حالي كه "لا اله ال الله می گفت
ولي . . . خبر . . . چگونه به او گفته مي شود . . . ؟! اي مادر . . .
نه . . . نه. . . ممكن نيست . . . من گريستن او و زاري او را بر دو برادرش فراموش نمي كنم.
گويا خنساء خبر را از چشمان آورندي آن دانست، پس گفت: آيا خداوند مرا با به شهادت رسيدن آنان گرامي داشت؟
پس جواب داد: بـ... بـ ... بله ... آنگاه زير لب زمزمه كرد: (هرگز كساني را كه در راه كشته شدهاند، مردگان مپندار، بلكه زندگانند كه نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند) سپس چشم به افق دوخت در حالي كه مي گفت:
سپاس مخصوص آن خدايي است كه با شهادت آنها به من شرف داد و اميدوارم كه مرا با ايشان در جايگاه رحمتش جمع كند، (محشور كند).