سوم انسانی ترجمه عربی
بِسم الله الرّحمن الرّحيم
درس اول
و ياد كن در كتاب، ابراهيم را كه بسيار راستگو و پيامبر بود.
هنگامي كه به پدر خود گفت: اي پدرم! چرا آن چيزي را عبادت ميكني كه نميشنود و نميبيند وتو را از چيزي بي نياز نمي كند.
اي پدرم! براي من از علم آن مقدارآمده است كه براي تو نيامده است. پس، از من پيروي كن تا تو را به راه راست هدايت كنم.
اي پدر!شيطان رانپرست كه شيطان نسبت به خداي بخشنده نافرمان است.
اي پدرم!بيم آن دارم كه ازخداي بخشنده به توعذاب رسد ودوستدار شيطان شوي.
گفت: اي ابراهيم! آيا تو از خدايان من روي گردان هستي؟ چنانچه به (آن سخنان)پايان ندهي، تو را سنگسار كنم، اكنون زماني دراز از من دور شو.
]ابراهيم[ گفت: سلام برتواز خدا براي تو، آمرزش ميطلبم كه خدا در حق من مهربان است.
درس دوم
شجاعت در گفتن حق
سَوده دختر عُماره از زنان با ايمان و با اخلاص در دوستي امير مؤمنان (ع) بود و در جنگ "صفين" شركت نموده و قهرمانان را به جنگ با معاويه تحريك نمود و بعد از اين كه علي (ع) به شهادت رسيد، نزد معاويه آمد تا از ستمي كه به او روا شده شكايت كند. معاويه گفت:
آيا تو در روز (جنگ) صفّين گفتهاي:
علي (ع) و حسين (ع) و گروهش را ياري كن و قصد هند و فرزندش كن با خوار كردن (آنان)
همانا امام (منظور حضرت علي (ع) است) برادر حضرت محمد (ص) است و او پرچم هدايت و گلدستهي ايمان است.
گفت: بله! از كساني نيستم كه از حق رويگردان شود و به دروغ عذرخواهي كند.
گفت: چه چيزي تو را بر آن واداشت؟
گفت: دوستي علي (ع) و پيروي از حق.
(معاويه) گفت: نيازت را بگو.
(سوده) گفت: كارگزار تو "بُسر پسر أرطاة" از طرف تو به ما روي آورد (وارد شهر ما شد) و مردان ما را كشت و مالهايمان را از ما گرفت و از ما ميخواهد كه علي (ع) را ناسزا گوييم. پس تو يا او را بركنار ميكني كه در اين صورت از تو سپاسگزاري ميكنيم و اگر اين كار را انجام ندهي، در اين صورت تو را معرّفي مي كنيم .
معاويه گفت: آيا مرا با قوم خود تهديد مي كني؟!
پس گريهكنان سر را به زير انداخت، سپس اينگونه سرود:
درود خداوند بر روحي باد كه قبري آن را در برگرفته، و عدل و داد درآن مدفون شده.
با حق (خداوند) پيمان بسته است كه به جاي او چيزي را نخواهد پس با حق (خداوند) و ايمان نزديك و همنشين شد.
(معاويه) گفت: منظورت كيست؟
گفت: روزي نزد او رفتم تا از يكي از كارگزارانش به او شكايت كنم، او را ايستاده در حال نماز ديدم. و بعد از اين كه نمازش را به پايان رساند، با مهرباني و لطف گفت: آيا خواسته اي داري؟ او را از شكايت خود باخبر ساختم. بسيار ناراحت شد و گريست، سپس دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت:
پروردگارا! هر آينه تو شاهد بر من و آنها هستي، كه من آنان را به ظلم بر خلقت و ترك حق توفرمان ندادهام سپس از جيب خود قطعهاي پوست درآورد و بر روي آن نوشت:
به نام خداوند بخشايندهي مهربان ... پيمانه و ترازو را كامل دهيد و در فروش اجناس به مردم كمفروشي نكنيد و در زمين فساد برپا نكنيد ... زماني كه اين نامهي من به تو برسد، آنچه در دستت است، نگهدار تا كسي بيايد و آن را از تو بگيرد. والسّلام.
معاويه گفت: بنويسيد كه با او با انصاف و عدالت رفتار كنند.
گفت: آيا فقط براي من يا براي تمام مردم من؟
گفت: تو با ديگران چه كار داري؟!
گفت: چيزي را براي خود نميخواهم ... اگر عدالتي فراگير باشد، ميپذيرم و گرنه، نميپذيرم.
گفت: واي بر ما ...! پسر ابوطالب جرأت وشجاعت را به شما چشانيده است. براي او و مردمش بنويسيد!
درس سوم
امثال و حكم (ضربالمثلها و حكمت ها)
مثل بهترين وسيله است براي بيان آنچه درون دل است به صورت مختصر و مؤثر و به كارگيري ضربالمثلها راه و روش قرآني زيبايي است كه در تعداد زيادي از آيات يا در خلال قصههايي گوناگون آن را مييابيم.
ضربالمثلها بخشي از فرهنگ ملتها و تمدن آنها را تشكيل ميدهند و از زندگي جوامع بشري در طول تاريخشان سرچشمه ميگيرند.
ضربالمثلها براي پرهيز از اطناب (طولاني كردن سخن) به كار گرفته ميشوند. و آنها موضوعها را به شكلي آشكار اما به صورت اشاره و گذرا و كنايه بيان ميكنند. عباراتي به نثر و نظم وجود دارند كه به خاطر كثرت استعمال در ادبيات عربي ضربالمثل و حكمت شدهاند و به علت اشتراك فرهنگي بين دو زبان وارد ادبيات فارسي گرديدهاند، به نمونههايي از آنها اشاره ميكنيم:
اول همسايه بعد خانه.
با مردم به اندازه ي عقلهايشان صحبت كن.
مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نميشود.(نيش زده نمي شود)
كشور با كفر باقي ميماند و با ظلم پايدار نميماند.
سلام را بر كلام (سخن گفتن) مقدم بدار. (قبل از سخن گفتن، سلام لازم است.)
هر كه براي خدا باشد، خدا براي اوست.
مردم بر دين پادشاهان خود هستند.
هر كس خودش را بشناسد خدايش را مي شناسد.
حرف، حرف ميآورد. (مي كشد)
بر فرستاده جز ابلاغ پيام نيست.
ز گهواره تا گور دانشبياموزيد.
نجات در راستي است.
از جايگاه هاي تهمت دوري كنيد.
بدرستي كه با هر سختي، آساني است.
بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد.
و فروبرندگان خشم
خويشتن را با دستان خود به مهلكه نيندازيد.
هر كس به خدا توكّل كند او برايش بس است.
خدا براي ما بس است (كافي است) و نيكو نماينده اي است .
جوانمرد وقتي وعده بدهد، وفا ميكند.
مسؤول آزاد است تا وقتي وعده بدهد. (همين كه وعده و قول بدهد بايد پاسخگو باشد.)
در بدي نمي افتد (واقع نمي شود) مگر انجام دهنده ي آن .
خود را موعظه كن قبل از اين كه روزگار تو را موعظه كند.
الدّرس الرّابع
به سوي روشنايي بامداد
باوجود درد ورنج ووجود دشمنان مانندعقاب بالاي قلهي كوه بلندزندگي خواهم كرد.
به خورشيد درخشان خيره مي شوم در حالي كه ابرها و بارانها و تغييرات هوا را مسخره ميكنم. (به بازيچه ميگيرم)
و به سرنوشتي كه از جنگ با آرزوهايم با تمام سختي و گرفتاري دست برنميدارد (تسليم نميشود)، ميگويم
موج رنج و تند بادهاي مصيبتها در خون من زبانهي آتش افروخته را خاموش نميكند.
تا ميتواني دلم را بشكن و نابود كن، زيرا آن همانند سنگ سخت خواهد بود.
مانند شخص قدرتمند زندگي ميكنم و پيوسته به روشنايي بامداد، روشنايي زيبا و دور خيره مي شوم.
روشنايي در دل و سر تا پاي وجودم هست، پس براي چه از حركت در تاريكي بترسم.
من آن ني هستم كه نغمه هايش تا وقتي كه در (ميان) زندگان است، پايان نمي يابد .
الدّرس الْخامس
به روي زندگي لبخند بزن!
بدون شك دنيا بدون مشكلات نميباشد (از مشكلات خالي نميباشد). و انسان در زندگي خود هميشه با سختيها روبرو ميشود پس به شادي و خوشحالي نيازمند است تا به زندگي لبخند بزند و از آن (زندگي) دلتنگ نگردد.
(انسان) خندان به زندگي، تنها در زندگيش خوشبخت نيست، بلكه در كار كردن تواناتر و براي قبول مسؤوليت شايستهتر ميباشد و آمادگي بيشتري براي رويارويي با سختيها دارد. پس او اقدام به كارهايي بزرگ ميكند كه به او و ديگران سود مي رساند.
اگر به انسان عاقل اختيار داده شود كه بين مالي فراوان يا مقامي بلند و بين نفسي خشنود و خندان يكي را اختيار كند، بدون شك دومي را برميگزيند. و لبخند ظاهري هيچ ارزشي ندارد مگرزماني كه از دروني خندان برانگيخته شود.
هر چيزي در طبيعت خندان است. گل خندان است و جنگلها خنداناند و درياها و رودها و آسمان و ستارگان و پرندگان همگي خندان هستند. انسان نيز در ذات خود خندان است.
بنابراين، كسي كه ذاتي اخمو دارد، زيبايي را نميبيند و كسي كه دلش آلوده شود، زيبايي حقيقت را نميبيند. هر انساني دنيا را از ميان عمل و فكرش ميبيند؛ پس هرگاه عملكردش خوب و انديشهاش پاكيزه باشد، عينكي كه با آن به دنيا مينگرد، پاك و پاكيزه باشد و دنيا را همانطور كه آفريده شده، زيبا ميبيند واگر عينكش تيره گردد و هر چيزي را سياه و تاريك ميبيند.
هنگامي كه خواستي به روي زندگي لبخند بزني، با بدبيني و نااميدي مبارزه كن. زيرا فرصت مناسب به تو و به مردم دست ميدهد و درِ رستگاري به روي تو و مردم باز است.
درس شش
عسل غذا و تندرستي است.
عسل غذايي سودمند و انرژيبخش است و تجربهها و آزمايشهاي علمي ثابت كردهاند كه هر 100 گرم عسل، 300 كالري مي دهد. پس (عسل) غذايي است با ارزشِ غذايي بالا با حجمي اندك. يك كيلو عسل خالص در ارزش غذايي معادل با پنج كيلو شير يا شصت كيلو پرتقال است
علاوه بر آن مواد قندي موجود در عسل زود هضم است و به عضلات جسم نيرو و چالاكي سريع و قوي ميدهد. و يقيناً ثابت شده است كه [عسل] داراي عناصر با ارزش فراواني است؛ مهمترين آنها مواد قندي است و تا كنون فقط پانزده نوع از آنها كشف گرديده است؛ از جمله: پروتئين و آهن و مس و ويتامين "ب 1"، "ب 2"، "ب 5"، "ب 6" و ...
فايدههاي عسل
عسل چند خاصيّت ديگر دارد كه آن را برترين (بهترين) انواع مواد قندي قرارداده است؛ از جمله:
1 - اعصاب را آرامش ميدهد.
2 - سرفهي آزار دهنده را تسكين ميدهد.
3 - دردهاي مفصل ها را تسكين ميدهد.
4 - بر خلاف ساير مواد قندي دندانها را فاسد نميكند.
5 - ] عسل [ ضد عفوني كننده است و با گذشت زمان فاسد نميشود و ارزش غذايي خود را كاملاً حفظ ميكند.
درس هفت
از نكتههای لطیف حكمت
به حال تو می گریم
گفته شده است كه روزی بهلول وارد كاخ هارونالرشید شد، و مشاهده كرد كه تخت ویژه ی او خالی است و لحظهای روی آن همانند پادشاهان نشست. خدمتكاران او را دیدند پس ا و را به شدت كتك زدند و از تخت هارونالرشید به پایین كشیدند در این حال هارون وارد كاخ شد و بهلول را دید كه نشسته وگریه میكند!
از خدمتكاران علت آن را پرسید، گفتند: او را دیدیم كه بر روی تخت تو (شما) نشسته، پس او را به خاطر این كه ادب شود، زدیم. هارونالرشید دلش به حال بهلول سوخت و به او گفت:دوست من گریه نكن! من خدمتكاران را عقوبت خواهم كرد!! بهلول پاسخ داد: ای هارون! بی شك من به حال خودم گریه نمیكنم و اما به حال تو میگریم! من فقط یك لحظه روی تخت تو نشستم و با این كتك شدید عقوبت شدم در حالی كه تو در طول عمرت در اینجا نشستهای، پس چگونه در آخرت مجازات خواهی شد؟!
"از سخن (سخنان) لقمان حكیم به فرزندش"از حكمت پیامبران بسیار چیزها شنیدم، و هشت نمونه از آنها را برای تو برگزیدم.از آن جمله:اگر در حال نماز هستی، قلبت را حفظ كن.و اگر در مجالس مردم هستی، زبانت را نگهدار. و اگر در خانههای مردم هستی، چشمت را (از محارم) حفظ كن. و اگر بر روی[سفرهی] غذا هستی، معده ی خود را نگهدار (به اندازه بخور).دو چیز را هرگز به یاد میاور:بدی مردم را به خودت و خوبی خودت را به مردم.ودو چیز را هرگز فراموش نكن:خداوند و سرای آخرت را
درس هشت
متنبی و سعدی
بعد از نزول قرآن به زبان عربی، این زبان از محدودهی شبه جزیرهی عربستان خارج شد و به یك زبان جهانی تبدیل گردید كه هر كس مسلمان شده و به خدا ایمان آورده به آن منسوب میشود.
و به همین خاطر است كه می بینیم ایرانیان بعد از اسلام آوردنشان برای تدوین قواعد زبان عربی و فصلبندی آن تلاش و كوشش فراوانی كردند و كتابهای زیادی را در نحو و صرف و بلاغت و دانش لغتشناسی نوشتند، چنانكه آنان فرهنگهای لغت مهمی برای این زبان تألیف كردند.
از جمله آنان: "سِیْبَوَیْه، كسائی، جُرجانی، تفتازانی، زمخشری و فیروزآبادی و ..." میباشند.
آنان عقیده داشتند كه این زبان برایشان بیگانه نیست بلكه زبانی است كه خداوند آن را برای سخن گفتن با انسان انتخاب كرده است، پس آن را آموختند و آموزش دادند و آثار بزرگ علمی و ادبی خویش را به آن زبان تألیف كردند و زبان دین و فرهنگ آنها شد.
و این چنین پیوندهای عمیقی بین دو زبان فارسی و عربی بوجود آمد، در اینجا به اشارهای در وجود مضمونها و مفاهیم مشترك فراوان در اشعار شاعران این دو زبان بسنده میكنیم. یكی متنبیّ از بزرگترین ادیبان ادبیات عرب در قرن چهارم و آن دیگری شیخ بزرگوار، سعدی شیرازی، از بزرگوارترین ادیبان ایران در قرن هفتم. پس بايد به برخی از این مضامین از این دو شاعر بزرگوار بنگریم:
متنبی: هر كه قصد دریا كند رودها را كوچك میشمارد.
به دست آوردن مقامهای بزرگ را ارزان میخواهید حال آنكه برای رسیدن به عسل باید نیش زنبور را تحمل كرد.
و اما معدن طلا، آميخته به خاك است!
من غرق شده هستم، پس چه ترسی از تر شدن دارم!
اگر سكونت من در آن عیب و نقص باشد (جای نگرانی نیست) مروارید در داخل صدف ساكن نمیباشد.
زخم، براي مرده درد آور نيست.
سخنچينان با اظهار صفاي در دوستي پرواز كردند، آنگونه كه مگس روي طعام پرواز ميكند.
درس نه
"اسم ما را خوشبو گردانيدي ،پس تو را خوشبو كرديم و اسم ما را و گرامي داشتي، پس تو را گرامي داشتيم، اسم ما را پاكيزه كردي،
پس تو را پاكيزه كرديم، قسم به عزت خودم نام تو را در دنيا و آخرت معطّر ميكنم.
... در قرن دوم بغداد مردي خوشگذران راشناخت كه خوشگذراني ميكرد و سرگرم گناه كردن بود، وي بشر پسر حارث بود... كسي كه بعدها "بشر حافي" به او گفته شد (لقب گرفت).
و در يكي از شبها چيزي رخ داد كه زندگي بشر را دگرگون كرد تا جايي كه مردم به خاكي كه او گامهايش را روي آن ميگذاشت،تبرّك مي جستند.
در آن شب دوستانش نزد او جمع شدند. در يك شبزندهداري، براي آواز خواني و خوشگذراني. صداي ابزار خوشگذراني (آلات لهو موسيقي) از خانه به كوچه ميرسيد.
در آن هنگام نور امامت خداوندي به كوچه نزديك ميشد ... امام موسيبنجعفر (ع) از خانهي بِشر گذشت. خانه پُر از صداهاي شيطان بود. بي ترديد شبزندهداري (شبنشيني) حرامي بود كه، شيطان در آن جولان ميداد ...!
امام هدايت موسي كاظم (ع) ايستاد و در زد. زني در را باز كرد ... به مردي كه او را نميشناخت نگاه كرد ... امام (ع) از وي پرسيد:
صاحب خانه آزاد است يا بنده؟!
زن حيرت زده شد، و گفت:
البته.... آزاد است ....!
آن صداي مقدّس گفت:
راست گفتي! اگر بنده ي خدا بود، حتماً از خداوند شرم مي كرد!
سپس او را ترك كرد و برگشت (روانه شد).
بشر گفتگوي ميان زن و مرد غريب را شنيده بود، پس به سرعت پا برهنه و سر برهنه به سوي در شتافت و بلند او را (زن) صدا كرد:
چه كسي كنار در با تو حرف زد؟
[زن] از آنچه رخ داده بود او را باخبر كرد .... سپس پرسيد:
به كدام طرف رفت؟
پس به سوي او ]امام[ اشاره كرد... بشر پا برهنه به دنبال او رفت تا اين كه به او رسيد و به وي گفت:اي سرور من ! آنچه را كه به زن گفتي ، براي من تكرار كن....
پس امام (ع) سخنش را براي او بازگو كرد. در آن هنگام نور خداوندي دردل مرد تابيده و ناگهان او را پوشاند همانطور كه نورِ خورشيد، اتاقي تاريك و سياه را مي پوشاند. بشر دست امام (ع) را بوسيد و هر دو گونهاش را به خاك ماليد، در حالي كه ميگريست و ميگفت: البته بنده ام ...! البته بنده ام ...
از آن زمان صفحهي تازهي سفيدي در زندگي بِشر شروع شد. و مرد توبه كار تصميم گرفت كه در طول زندگياش پابرهنه بماند. روزي به او گفته شد: چرا كفشي نميپوشي؟ گفت: زيرا سرورم با من آشتي نكرد مگر وقتي كه پابرهنه بودم، و تا هنگام مرگ پابرهنه خواهم ماند.
و اينگونه بِشر بن حارث عبادت كننده اي از پاك ترين عبادت كنندگان و پارسايي از مشهورترين پارسايان شد.
درس ده
گشودن دلها
درمورد اصفهان و آثار باستاني اسلامی اش (مطالبي) شنيده بودم. ماشين ما را به شهر اصفهان جهت يك سفر سیاحتی و خانوادگي نزديك ميكرد.
بعد از اين كه به شهر رسيديم، کمی استراحت كرديم، سپس همگي به ميدان "نقش جهان" رفتيم (اين ميدان) از بهترين و زيباترين آثار باستاني است و در آن مسجدها و ساختمان هاي تاريخي ديگري هست.
پدرجان! ما در تاريخ نشانههاي حمله متجاوزان را از جمله، نابودي و ويراني و قتل و غارت در حق بيگناهان ديدهايم ... ولي . . .
ولي چه اي فرزندم ؟
ولي، فتح اسلامي ايران ..... عجيب است!
تعجب در كجاست؟!
شگفتي در تأثيري است كه اين فتح از تمدن و شهرنشيني و شكوفايي علمي به جا گذاشت.
اي فرزندم! اسلام سرزمينها را با هدف اشغال و چپاول و غارت، فتح نكرد.
بلكه قبل از فتح سرزمينها، دلها را فتح ميكرد!
پدر! منظورت چيست؟
پدر يك فنجان چاي نوشيد، سپس گفت:
به عنوان مثال ... آيا در تاريخ، داستان فتح "سمرقند" را به دست مسلمان نخواندهاي؟!
مسلمانان در ايام خلافت عمربنعبدالعزيز بدون هشدار و اعلان قبلي به شهر سمرقند حمله كردند.
پس ساكنان شهر شكايتي را به خليفه تقديم كردند، خليفه شكايت را به قاضي ارجاع داد. پس قاضي به باطل بودن فتح اسلامي شهر حكم كرد! زيرا آن فتح برخلاف قوانين جنگي اسلام درزمينه ي نشر دين الهي بود.
اسلام از رزمندگان مسلمان نخست مي خواهد به دين راستين دعوت كنند و در صورت عدم پذيرش از سوي دعوت شدگان، بايد به دادن جزيه تن در دهند يا آمادهي جنگ شوند. و به همين خاطر دستور داد سربازان از شهر خارج شوند.
وقتي كه اهالي اين عدالت اسلامي را ديدند، خواستند در زير پرچم اسلام بمانند....
آري اي فرزندم! اين همان راز بوجود آمدن بزرگترين تمدن در طول تاريخ است و آن تمدني است كه از نظر اخلاق و رفتار و دانش از ساير تمدنها ممتاز ميشود.
درس یازده
بيداري و آزادي
اي برادرم در مشرقزمين و در هر مكانی (خانه ای ) / اي برادرم در روي زمين و در هر وطنی
به راستي كه من كفنهاي تاريكي (شب ) را دريده و ديوارهاي سستي را ويران كردم.
من با وجود مرگ جاويدم/ من با وجود ميلههاي زندان زمانه آزاد هستم.
نابوديِ خواري
اگر سالها بر روي خار راه برويم / و از آزار آن آنچه را ديده ايم، ببينيم؛
اگر برهنه و گرسنه شب را به صبح برسانيم (باقی بمانیم ) و يا پابرهنه و بيچاره زندگي كنيم؛
يقيناً عليه خودمان شورش می کنیم و لكّهي خواري را از خود پاك مي كنيم.
بيداري و آزادي
ميليونها انسان از خواب خودشان بيدار شدند، آيا نمي بيني كه اانعکاس صدای آن ها، افق را پُر كرده است؟!
این ها شروع به جست و جوي از تاريخ خودشان کردند ، بعد از اينكه روي زمين گم شدند و تاريخ آنها نيز گم شد.
اي برادر من برخيز و از تابوتهاي رنج آزاد شو، تو از موجودات عجیب تاریخی يا موميايي تاریخ نيستي.
در همين جا اجدادم را دفن كردم، همين جا و آنان خاكش را كفن (براي خود ) برگزيدند.
من بعد از پدرم (عمر خود را در آن ) سپري خواهم كرد و فرزندم (نيز ) بعد از ما سپري خواهد كرد.
سرزمين افريقا براي ما خواهد ماند و این سرزمین به مردمي غير از ما متعلق نيست
درس دوازده
سروَر آيههاي قرآن
"الله" خدايي است كه هيچ خدايي جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را فرا گيرد و نه خواب سنگين. از آنِ اوست هر چه در آسمانها و زمين است.
چه كسي جز به اجازهي او، در نزد او شفاعت كند؟ آنچه را كه پيش رو و آنچه را كه پشت سرشان است ميداند و به علم او جز آنچه خودش بخواهد، احاطه نتوانند يافت. كرسيِ او (جايگاه او) آسمانها و زمين را دربردارد. نگهداري آنها، بر او دشوار نيست و او بلندمرتبه و بزرگوار است. در دين هيچ اجباري نيست. هدايت از گمراهي مشخص شده است. پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خداي ايمان آورد، به چنان رشتهي استواري چنگ زده كه پارهشدنش ممكن نباشد و خدا شنوا و داناست.
خدا ياور مؤمنان است. ايشان را از تاريكيها به روشني ميبرد. ولي آنان كه كافر شدهاند، طاغوت ياور آنهاست، كه آنها را از روشني به تاريكيها ميكشند. اينان جهنمياند و در آن جاودان هستند.
"در دين هيچ اجباري نيست"
زماني كه اسلام آمد اين قاعدهي اساسي بزرگ را آشكارا ساخت: "در دين هيچ اجباري نيست، هدايت از گمراهي مشخص شده است" و در اين قاعدهي اساسي، گراميداشتِ خداوند نسبت به انسان جلوهگر ميشود. اسلام راه هدايت و گمراهي را بيان كرده است و انسان را به پيروي از هر دو راه اختيارداده. و نتيجهي كار و مسؤوليت اختیارش، را به عهده او گذاشته است.
و اين يكي از بارزترين ويژگيهاي آزادي انساني است ...
آزادي عقيده، اولين حقوق انسان است.
و اسلام - كه استوارترين روش زندگي براي جامعهي انساني است- ندا مي دهد كه "در دين اجباري نيست" و به پيروان خود ميگويد كه از مجبور كردن مردم (به پذيرش) اين دين، منع شدهاند...!
سپس اين آيه حقيقت ايمان را بيان ميكند "هدايت از گمراهي مشخص شده است". ايمان همان هدايتي است كه شايسته است انسان نسبت به آن حريص باشد و كفر همان است كه شايسته است انسان از آن متنفر باشد.
درس سیزده
پرهيزكار و شيطان
قومي درختي را براي عبادت كردن به جاي خداوند متعال برگزيدند. مردي پارسا اين مطلب را شنيد و گفت: كار آنها بد كاري است. سپس تبري گرفت و رفت تا درخت را قطع كند. در راه شيطان به او اعتراض کرد و فرياد كشيد:
بايست! چرا مي خواهي آن را قطع كني؟!
زيرا مردم را گمراه مي کند!
و تو با مردم چه كار داري؟! آنان را در گمراهي خود فرو گذار.
سخن تو، بد سخني است! چگونه آنان را در گمراهي فرو گذارم؟ من باید كه آنان را هدايت كنم.
هرگز به تو اجازه نخواهم داد!
به زودي آن را قطع خواهم كرد!
در اين هنگام شيطان يقهي عابد را گرفت، مرد عابد او را به زمين زد و به وي گفت: آيا نيروي مرا ديدي؟
شيطان شكست خورده گفت:
فكر نميكردم تو اينچنين قوي باشي! مرا فرو گذار و هر چه ميخواهي انجام بده ...!
روز بعد ... مرد پارسا رفت تا درخت را قطع كند. و در راه صداي شيطان را شنيد كه ميگفت :
آيا امروز برگشتي كه آن را قطع كني؟!
آيا به تو نگفتم؟! ... چارهاي جز قطع آن نيست ... با تو خواهم جنگيد تا كلمهي الله بلند مرتبه باشد. شيطان يقهي او را گرفت و با هم جنگيدند ... تا اين كه شيطان افتاد! مرد پارسا بر روي سينهي او نشست و شيطان به او گفت:
واقعاً نيروي تو شگفت آور است! مرا فروگذار و هر چه مي خواهي بكن!
در روز سوم ... شيطان لحظهاي فكر كرد. سپس با نرمي حرف زد و نصیحت کنان به عابد گفت:
تو چه مرد خوبي هستي اما آيا ميداني چرا در قطع كردن درخت با تو مخالفت ميكنم؟
من به خاطر مهرباني و دلسوزي نسبت به تو ، با تو مخالفت ميكنم! زيرا عبادت كنندگانِ درخت بر تو خشم خواهند گرفت! قطع آن را رها كن و من براي تو هر روز دو دينار طلا مي گذارم و تو در امنيت و اطمينان زندگي خواهي كرد!
دو دينار؟!
بله دو دينار زير بالشتت ...!
چه كسي وفا كردن تو به اين شرط را براي من ضمانت مي كند؟!
با تو پيمان مي بندم و راستيِ پيمانم را خواهي دانست .
از آن پس ... مرد پارسا هر روز صبح دستش را زير بالش خود دراز ميكرد و دو دينار درميآورد
در صبح يكي از روزها طبق عادت، دستش را دراز كرد، ولي خالي بيرون آمد ... !
شيطان دينارهاي طلا را از او قطع كرده ! در اين هنگام مرد پارسا خشمگين شد و برخاست ... و تبرش را گرفت و براي بريدن درخت به راه افتاد.
شيطان در راه به او اعتراض کرد (جلو او را گرفت ) و فرياد زد:
بايست! كجا!
به طرف درخت .... آن را قطع مي كنم ...!
شيطان مسخره كنان قهقهه زد:
آن را ميبري زيرا من طلا را از تو بريدم! چقدر كار تو، كار بدي است!
بلکه درخت گمراهی را قطع می کنم و مشهل هدایة را روشن می کنم.
مرد پارسا به طرف شيطان حمله کرد و لحظهاي با هم كشتي گرفتند، مرد پارسا به زمين خورد و شيطان با غرور روي سينهي مرد پارسا نشست، به او مي گفت:
اينك نيرويت كجاست؟
از سينه مرد پارساي شكست خورده صدايي بيرون آمد كه مي گفت:
به من بگو.... ! اي شيطان چگونه بر من غلبه كردي؟!
پس شيطان گفت:
سؤال ساده و آساني است. وقتي كه به خاطر خدا خشمگين شدي بر من پيروز شدي و هنگامي كه به خاطر خودت عصباني شدي، بر تو پيروز شدم. هنگامي كه به خاطر اعتقاد خود با من جنگيدي مرا به زمين زدي و زماني كه براي سود خود با من جنگيدي، تو را به زمين زدم!
درس چهارده
نمونههايي از معجزات علميِ قرآن
معجزه اثر انگشت
كافران "آفرينش نو" بعد از مرگ را انكار كردند وگفتند: آيا زماني كه ما بميريم و خاك و استخوان شويم[ باز هم] فرستاده مي شويم(برانگيخته مي شويم)؟!
پس خداوند بلند مرتبه و متعال در اسلوبي تأكيدي به آنان گفت: آيا آدمي ميپندارد كه ما استخوانهايش را گرد نخواهيم آورد؟ آري، ما قادريم كه سرانگشتانش را بازسازي كنيم.(درست كنيم)
چه بسا كافران در آن هنگام عمق و معني اين آيهي مبارك و علت تأكيد كردن بر روي سرانگشتان از ميان اعضاي بدن را درك نكردند.
دانش، راز موجود در سرانگشت و اثر انگشت را كشف نكرد مگر در قرن اخير (قرن بيستم)، و معلوم شد كه هر كدام از انگشتها خطهايي آشكار دارند كه اصلاً امكان ندارد بين دو نفر و حتي بين دو انگشت مشابه باشند.
خداوند پاك و بلند مرتبه مي گويد:
بزودي نشانه هاي خود را در آفاق و در وجود خودشان به آنها نشان خواهيم داد تا برايشان آشكار شود كه او حق است.
انسان جهاني پيچيده است و زماني كه درهاي اين جهان را به صدا درآوريم واقعاً شگفتي ما بزرگ مي باشد .(خيلي شگفت زده مي شويم)
بدون شك دانش جديد ثابت كرده است كه:
وقتي سلولهاي عصبي جسم را در يك خط قرار دهيم طول آنها به چند برابر فاصلهي ميان زمين و ماه ميرسد.
در يك چشم، بيشتر از صد و چهل ميليون گيرندهي حساسِ نور وجود دارد و هر چشمي تقريباً نيم ميليون بافت عصبي دارد كه تصوير را به صورت رنگي دريافت ميكند.
رنگ سبز
رنگ سبز، رنگ برتر در قرآن است، تا آنجا كه راجع به مقام بهشتيان ميخوانيم: جامههايي سبز از ديبا و ابريشم ميپوشند.
بر بالش هاي سبز تكيه ميزنند ...
دانشمندان به اين نتيجه رسيدهاند كه رنگ بر روي رفتار انسان و احساسات او تأثيرگذار است و رنگي كه در درون انسان شادي و خوشحالي به پا ميكند و در آن (درون انسان) شادماني و عشق به زندگي برميانگيزد، رنگِ سبز است!
درس پانزده
الدَّرسُ الخامسَ عَشَرَ
اسلام و پيشرفت
ميگويند در اسلام ظلم وجود دارد زيرا هواداران خود را از پيشرفت بازميدارد.
اگر آن حقيقت داشته باشد، پس چگونه مسلمانان اوليه در عهد آغازين پيشرفت كردند؟!
و اگر امروز گناه مسلمان نادانياش است ناداني مسلمان چه ارتباطي به اسلام دارد؟!
آيا مگر جز اين است كه علم در اسلام واجب است؟ و آيا مگر ملتي بدون آموختن علم به سروَري رسيد؟
قطعاً اسلام بينشهاي اقوام (مردمان) به خواب رفته را براي عظمت و پيشرفت بيدار كرده است.
و با هدايت دژهاي جاهليت را ويران ساخت و ريسمانهاي محكم گمراهي را از جا درآورد.
و به وسيلهي دانش اراده هاي مصمم را فعال كرد و براي پيروانش عظمتي را بنا كرد كه ويران شدني نيست.
و افكار مردم را از بندهاي آن(جاهليت) رها ساخت و با افكاري تشنه به سوي عظمت به پرواز درآمدند.
درس شانزدهم
زاد و توشه كجاست ... اي مسافر؟!
اي فلاني! عقلت تو را به سوي توبه فرا ميخواند و هواي نفست مانع ميشود ... و ميان آن دو جنگ است. اگر لشكر اراده را آماده كني، دشمن ميگريزد.
نيت نماز شب ميكني، ولي ميخوابي و در مجلس موعظه مينشيني و گريه نميكني، سپس ميگويي، علت چيست؟! "بگو: از جانب خودتان است."
در روز، نافرماني و گناه كردي ... و در شب خوابيدي. حرام خوردي و دلت تاريك شد ...!
زماني كه مُشك ،]رنگِ[ آب را تغيير دهد، وضو گرفتن ممنوع ميشود، پس با نجاست چطور ميشود؟! (وضو با نجاسات چطور ميشود؟!)
بيشتر فساد دل از آميخته شدن چشم به گناه است. تا زماني كه درِ چشم با "فروبستن چشم" محكم باشد، دل از آفت در سلامت است و زماني كه در باز شود،
پرنده پرواز ميكند ... و چه بسا بازنگردد ...!
شگفتا با تسبيح سبحانالله مي شماري ... آيا براي شمارش گناهان تسبيح ديگري در نظر گرفته اي؟! اي آن كه تاريكي را بر روشنايي برميگزيني ... ارادهي مگس بالاتر از توست ... هر گاه خانه تاريك شود، مگس به سوي نور ميرود.
بايد در انديشهي دين خود باشي همانطور كه در انديشهي دنيايت هستي! اگر لباست به ميخي گير كند ... براي آزاد كردن آن به عقب باز ميگردي ... اين ميخ پافشاري ]برگناهان[ است كه بر دل تو چنگ زده است ...! اگر دو گام در پشيماني به عقب برگردي، خلاص ميشوي.
بايد اراده اي وجود داشته باشد كه با دور انديشي (احتياط) همراه باشد. هر كه براي گريهي كودك دلسوزي كند، نميتواند او را از شير بازگيرد.
گناهان سم هستند و اندكي از آن كشنده است. دنيا پشت سرت و آخرت در برابرت است و درخواستِ آنچه پشت سرت است، شكست ميباشد.
واي بر تو! دوستي دنيا را فرو گذار زيرا رهگذر وطن نمي گزيند.
شگفتا! دانهاي از دستت ميرود، گريه ميكني ... و عمرت تباه شده است درحالي كه ميخندي! عمر در خدمت كردن به بدن سپري شد ... در حالي كه تمام آرزوهاي دل همچنان بر جا است.
به خدا سوگند، كار برادران يوسف زماني كه يوسف را به بهاي اندك فروختند، از ]كار[ تو شگفتآورتر نيست هنگامي كه خود را براي يك ساعت گناه فروختي.
بر گناه كردن جسارت نمودي، پس نقطهي جيم دگرگون شد! [جَسَرَ = جسارت كرد، به خَسَرَ = زيان ديد، تبديل شد]
اي مسافر بدون توشه ...! هيچ شتر و اسب راهواري وجود ندارد!
اي كشاورز ... ! زمان درو فرا رسيده است!